حکایت هفتم  
 
 

  حکایت هفتم

مزرعه پدری و نجّارِ عاقل!

به دو برادر ، مزرعه ای از پدرشون ارث رسید و اونو به دو نیم تقسیم کردن و هر کدوم تو قسمتِ خودش خونه ای ساخت و توش شروع به زندگی کرد .برادر کوچیکه همیشه از برادرِ بزرگتر ناراحت بود ، آخه فکر می کرد اون زمینِ بهتر رو واسه خودش برداشته و به همین دلیل هم ازش کینه به دل گرفته بود و ارتباطش رو با اون قطع کرده بود و از اون جائی که چشم دیدن برادر بزرگش رو نداشت ، یه روز کانال بزرگی بین دو تا زمین کند و توش آب انداخت تا رابطه شون به طور کامل قطع بشه .برادر بزرگ هم که از دست کارِ اون عصبانی شده بود ، رفت سراغِ یه نجّار و اونو آورد کنارِ کانال و بِهش گفت : من دارم میـرم شـهر ، تویِ انبـار هم تا دلت بخـواد ، چوب دارم ، می خوام تا شب که بر می گردم ، کنار ِ این کانال یه دیوارِ بلندِ چوبی بکشی تا دیگه چشمم هم به قیافه داداشم نیفته .و شب که برگشت دید نجّار به جای دیوار ، یه پل قشنگِ چوبی روی کانال زده !با عصبانیّتِ تمام اومد چیزی به نجّار بگه که دید داداشِ کوچیکش از پل عبور کرد و در حالی که اشک شوق همه صورتش رو پوشونده بود ، جلو اومد و اونو در آغوش گرفت و غرق در بوسه کرد و گفت : منو ببخش داداشِ مهربانم برادر بزرگتر که خیلی خوشحال شده بود از نجّار تشکر کرد ، دستمزد خوبی بهش داد و ازش خواهش کرد که چند روزی رو اون جا بمونه و مهمونش باشه ولی نجّار قبول نکرد و گفت : باید زودتر برم ، آخه پل های زیادی هست که باید بسازم !

عزیز دلم ، نمی خوای تو هم همین الان سازنده یکی از اون پل ها باشی ؟

نمی خوای کینه و دلتنگی هات رو با زدن یه پل به قلب اونی که بهت آزار رسونده ، بزاری کنار ؟نمی خوای به جای اهریمنِ نفرت ، نوشته عشق رو به دیگران هدیه بدی ؟

نمی خوای همه بفهمن که چقدر مهربونی و زلال و با صفا ؟پس معطّل نکن و ...!

به نقل از ماهنامه شادکامی و موفّقیّت شماره 32

 
   
 
 
  حکایت ششم  
 
 

           حکایت ششم

مرد مقدّس و گدایِ پُر توقُّع !

روزی یک مرد مقدّس در حال رانندگی به گدائی برخورد . گدا فریاد بر آورد : اگرمی توانستم مرد مقدّسی شوم(مردی که دعا می کند) من هم می توانستم یک اتومبیل داشته باشم.                                                                              

 مرد مقدس گفت : دعا کردن آسان نیست . اگر بتوانی با ذهنی متمرکز بگوئی : « تو خدای منی ، من به درگاهت دعا می کنم که فقط برای امروز مرا  پرهیزکار بدار! » آنگاه این اتومبیل ازآنِ تو میشود .                                   

مردِ گدا در نهایت ِ حیرت گفت : عالی ست !

آنگاه دست هایش را بر هم نهاد ، چشمهایش را بست و با صدای بلند گفت : تو خدایِ منی .من به درگاهت دعا می کنم ، مرا پرهیزکار بدار

ناگهان چشمهایش را باز کرد واز مرد مقدّس پرسید:آیا می توانم یک گاراژ  هم داشته باشم ؟ اگرگاراژ نداشته باشم ، کجا میتوانم اتومبیلم را نگاه دارم !؟  به راستی که  خدا با حساب و کتابِ دعا های ما کاری ندارد . او اهمیتی نمی دهد که تعداد دعاهایمان چندتاست فصاحت و بلاغت دعاهای ما نیز برایَش مهم نیست . زیبائی و موسیقی دعاها هم برایش اهمیتی ندارد ، به منطق دعاهایمان نیز نمی پردازد و به شیوه دعاکردن ما هم توجه ندارد ، امّا صمیمیّت و صداقت دعاها و احساس قلبی ماست که اهمیّت دارد .                                                                                      

در پناه او ، اثر جی پی واسوانی ، ص 58

 

 
   
 
 
  حکایت چهارم  
 
 

به نام خدا

حکایت چهارم

حکایت نجات یافتنِ الاغِ دانا از مرگ حتمی !

کشاورزی بود که الاغ پیری داشت . روزی الاغ در چاهِ نزدیکِ منزلِ کشاورز سقوط کرد .

کشاورز چون از الاغ دل کَنده بود و بیرون آوردنِ اورا از ته چاه مقرون به صرفه نمی دانست ، از همسایه ها خواست تا به کمکِ او بیایند و چاه را با خاک پُر کنند تا هم الاغ مدفون شود و هم بویِ تعفُّنِ او فضا را آلوده نکند .

همسایه ها خاک آوردند و شروع به پُر کردن چاه نمودند . هر بار که سطل ِ پُر از خاک را داخل چاه می ریختند ، الاغ پیر بر حسبِ عادت بر می خاست ، خودش را تکان می داد و مستقیم و سرِ پا می ایستاد .

نتیجه آن شد که کم کم ارتفاع چاه کمتر و کمتر شد و الاغِ پیر با تکیه بر اصلِ: «خودت را تکان بِده و سرِ پا بایست » موفّق شد از همان چاهی که قرار بود مدفَنَش شود ، نجات یابد !

مشکلات ، فرصتهائی برای شروعِ مجدّد و هوشمندانه در خود دارند

به نقل از سررسید نامه موسسه موفّقیّت

 
   
 
 
  حکایت سوم  
 
 

به نام خدا

حکایت سوّم

 حکایت دخترِ خدمتکار و مردِ باربَر!

زندگی وقتی مفهومِ حقیقی می یابدکه در راه خدمت به دیگران صرف شود. در واقع آنهایی که از عظمت روحی بیشتری برخوردارند ، متواضع ترهستند و خدمتِ بیشتری برای دیگران انجام می دهند.

یکی از مـردانِ ثروتمند و مشهـور، مالکِ قلعـه با شکوهـی بود و در آن زندگی میکرد. امّا این مردِ بزرگوار از روحی ساده ، فروتن و مهربان برخوردار بود. یک روز وقتی که او در ایستگاه راه آهن بود ، چشمش به  دختری غریبه افتاد که با چمدانی بزرگ از قطار پیاده شد. او قرار بود که به عنوان مستخدم مشغول به کار شود. دخترک که فقط سکّه ای ناچیز تمامیِ دارائی او بود ، آن را به باربَر داد تا چمدان سنگینش را به آدرسی که در دست داشت ، حمل کُند امّا مردِ باربر با تحقیر از پذیرفتن سکّه و انجام این کار خودداری کرد . در این هنگام ، مردِ داستانِ ما که لباس ساده ای برتن داشت ، قدم پیش گذاشت و به دختر جوان پیشنهاد کرد که چمدان اورا بَرایش بِبَرَد. زمانی که آن دو به قلعه رسیدند ، مرد با مهربانی سکّه ناچیزِ دخترک را پذیرفت و کوچک ترین نشانه ای هم از هویّتِ خود آشکار نکرد. روز بعد هنگامی که دخترِ خدمتکار، کارفرمای خود را ملاقات کرد فهمید آن مردی که او پنداشته بود باربَر است ، کسی نیست جز صاحبِ منزل!

در پناه او ، جی.پی.واسوانی ، ص 23

 

 
   
 
 
  حکایت دوم  
 
 

به نام خدا

حکایت دوّّم

طالب دیدار با خدا !

مردی در جستجوی فرزانگی ، تصمیم گرفت به فراز کوه ها برود ، چون به او گفته بودند هر دو سال یکبار ، خداوند در آن جا ظاهر می شود .

در سال اوّل ، هر خوردنی ای که در آن سرزمین یافت می شد ، خورد . سرانجام ذخیره غذائی آن مکان تمام شد و مجبور گردید به شهر باز گردد .

مـرد شِکـوه و شکایت داشت کـه : خـداوند عـادل نیست ! نمی دانست مـن یک سـال تمام برای شنیدن ِندایش صبر کرده ام ؟ من گرسنه بودم و مجبور شدم به شهر باز گردم .

در آن لحظه فرشته ای ظاهر شد و گفت : خداوند بسیار مایل بود با تو صحبت کند . یکسال تمام تو را تغذیه کرد . امیدوار بودبعد از آن خودت غذای خودت را تولید کنی . امّا تو چه کاشتی ؟ اگر یک مرد نتواند در مکانِ زندگی اش ثمره ای برویاند ، آماده سخن گفتن با خداوند نیست .

                                                                                                                    مکتوب ، اثر پائولو کوئیلو ص 74

 

 

 

 
   
 
 
  حکایت اول  
 
 

به نام خدا

40حکایت ، 40 رازِ موفّقیت
حکایت اوّل

حکایت تخته سنگِ وسطِ جادّه !

در زمانهای گذشته ، حاکم جديد شهر که مرد عاقل و فهمیده ای بود ، تخته سنگی را در وسط جادّه قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند ، خودش را جائی مخفی کرد.

 بعضی از بازرگانان و ندیمانِ ثروتمندِ حاکمِ قبلی ، بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غُرولُند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت. نزدیک غروب یک روستائی که پُشتش بار میوه و سبزیجات بود به نزدیک سنگ رسید. بارهایش را زمین گذاشت و با هرزحمتی بود تخته سنگ رااز وسط جادّه برداشت وآنرا کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیرِتخته سنگ قرارداده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکّه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. درآن یادداشت نوشته شده بود:

هرسدّ و مانعی می تواند یک شانس برای تغيير زندگی انسان باشد.

به نقل از سر رسید نامه موسّسه موفقیت


 

 
   
 
 
  حکایت پنجم  
 
 

حکایت پنجم

قورباغه نا شنوا و معجزه تشویق !

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند  بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند دیگر چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مُرد.                                                         

دو قورباغه ، این حرفها را نادیده گرفتند وبا تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند امّا قورباغه های دیگر ، دائماً به آنها می گفتند که دست از تلاش بـردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مُرد .بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد ودست از تلاش برداشت.  اوپس از مدتی دراوج ناامیدی و شکست جان باخت. امّا قورباغه دیگر با حداکثر توانش بـرای بیرون آمـدن از گـودال تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاشِ بی نتیجه بردار ، امّا او با قدرتِ بیشتری به کوششِ خود ادامه می داد و بالاخره به هر زحمتی بود توانست از گودال خارج شود .

وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:

مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی ؟

پس از مدتی معلوم شد که قورباغه ناشنواست . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند !

به نقل از سررسیدنامه موسسه موفقیت

 
   
 
نقشه سایت